۱۳۹۰/۰۳/۳۱

جنون

جنون


دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاري که ميرسد از راه ؟
يا نيازي که رنگ مي گيرد
درتن شاخه هاي خشک و سياه ؟
دل گمراه من چه خواهد کرد ؟
با نسيمي که مي ترواد از آن
بوي عشق کبوتر وحشي
نفس عطرهاي سرگردان؟
لب من از ترانه ميسوزد
سينه ام عاشقانه ميسوزد
پوستم ميشکافد از هيجان
پيکرم از جوانه ميسوزد
هر زمان موج ميزنم در خويش
مي روم ميروم به جايي دور
بوته گر گرفته خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست اي بهار سپيد ؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست اي بهار سپيد
دشت بي تاب شبنم آلوده
چه کسي را به خويش مي خواند ؟
سبزه ها لحظه اي خموش خموش
آنکه يار منست مي داند
آسمان مي دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمي گنجد
آه گويي که اين همه آبي
در دل آسمان نميگنجد
در بهار او ز ياد خواهد برد
سردي و ظلمت زمستان را
مي نهد روي گيسوانم باز
تاج گلپونه هاي سوزان را
اي بهار، اي بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام
مي خزم همچو مار تبداري
بر علفهاي خيس تازه سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد ؟


فروغ فرخزاد


نوشته شده توسط عباس کیانی دارابی در 20:22 |  لینک ثابت   •