۱۳۹۰/۰۴/۰۳

تيكه

تيكه
اين خاطره از من نيست و من هيچ گونه مسوليتي درباره آن را نمي پذيرم!
... یه استاد داشتیم هر سری میومد سر کلاس به دخترا تیکه مینداخت . یه بار دخترا تصمیم میگیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون . قضیه به گوش استاد میرسه جلسه بعد یکم دیر میاد سر کلاس میگه از انقلاب داشتم میومدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده رفتم جلو پرسیدم گفتن با کارت دانشجویی شوهر میدن! دخترا پا میشن برن بیرون استاده میگه کجا میرید وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود ....

نوشته شده توسط عباس کیانی دارابی در 18:27 |  لینک ثابت   •